پیش به سوی زیباییت

به دنبال خوشه های گندمزار تنت

زنده شد ، خرمنی سبز و طلایی

ورآمده از حرارت ، چون نان ...

پیش به سوی زیباییت ...!

ساختار ناب و ظریفی درپیچیده و آرمیده ،

چون دره های گلبرگ ،

نرمی و ملاحت مخمل ...

آخ ! بگذار زیباییت را ببینم

وقتی تمام حجاب‌ها از میان خواهند رفت ،

نگاهم پیچ و تاب می‌خورد

تعقیب می‌کند طرح اندامت را

و تو آهسته ‌می‌خوابانی خود را در نگاه من ...

پاهایت خمیده‌ از تماس نخستین نسیم

می‌رود و می‌شکافد

دلربایی ات را

به دو ستون از طلای گداخته ،

مرمر سپید ناب ...

ناگهان سر ریز می‌شود درخشش حیات

در انباشتگی متوازن !

سیلاب سینه های تو و شوق شنای من ...!

تنگ در آغوشم گیر

در میانه امواجی که برآورده ای ربوده خواهم شد ...

شب ، جهان ، باد ، در دایره تقدیرشان می چرخند
بی تو
من
تنها خیال واره تو هستم
و این خود همه چیز است.