بی شک ؛ سر انجام روزی خواهد رسید
که چشمهایم از افق تکرار سر بر آرد
روح خسته ام از آغوش پر شهوت دنیا فارغ شود
و وجودم از آلت دنیا تهی گردد.
زندگی ام به دمی بند است
وای بر من اگر گره خورده ی خوشی ها و مصائبش باشم(که هستم)
دنیا با تمام رنگ و لعاب فریبکارانه اش حواله ی جناح چپ ...
دنیا برایم شده توده ای سرطانی از چشمهای طاول زده از دروغ
متعجب نخواهم شد اگر در همین لحظه بگویند ؛ این دنیا و همه ی هستی
یک دروغ احمقانه بود و ...نه منی وجود دارد نه شمایی!



