خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

کلاس 8 تا 10 تموم شد و از کلاس خارج شدم ، دفتر شلوغ بود و منشی در حال صحبت با تلفن

یک خانم وآقا جلوی میزش ایستاده بودند که برام نا آشنا بودن خانم چادری بود و آقا یک کت شلوار سورمه ای به تن داشت.

بچه ها به سمت میز منشی هجوم بردند تا دفتر حضور و غیاب رو امضا کنن ، مرد خودش رو کنار کشید و خانم همچنان ایستاده بودو خیره بود به صورت پر رنگ و لعاب و صافکاری شده ی منشی.

پشت سرور نشستم و با عصبانیت پنجره های چت و کلوب منشی رومینیمایز کردم و مودم رو خاموش کردم، سنگینی حضور مرد رو بالای سرم احساس کردم

گفتم بفرمایید؟

برگه ای رو که تو دستش بود به طرفم دراز کرد تا اومد توضیح بده خانم پرید تو حرفش: مسول اینجا شمایید؟

گفتم امرتون رو بفرمایید ؟

ظاهری خسته و درمونده داشت با لباسهایی کهنه اما تمیز

خانم گفت آموزشگاه (...) یه نامه داده براتون ، خانم تروخدا من اینجا ثبت نام کردم ولی راهم خیلی دوره نمی تونم بیام 4 تا بچه دارم ، شوهرم شهید شده پژوهشکده هم وضعیتم رو می دون ، از لحن صحبتش تعجب کردم خیلی مضطرب و نگران بود و به سرعت حرف می زد ، در حالی که به مرد اشاره می کرد گفت این دایی ام هست ، و شروع کرد به در آوردن یه برگه از تو کیف اش و ادامه داد :هم جانبازه هم آزاده . مرد یه کارت آبی رنگ به همراه چند تیکه کاغذ پوسیده گرفت جلوی چشممو سعی کرد حرف بزنه ... اما با زبانی بریده...!! برگه ها رو ازش گرفتم و سعی کردم نشون ندم که جا خوردم...مرد هنوز داشت سعی می کرد که حرف بزنه ولی اصلا نمی فهمیدم چی می گه ...سرم گیج می رفت ...خودمو مشغول خوندن برگه ها نشون دادم ولی راستش هیچی نخوندم و زن هنوز داشت لابلای کلمات نا مفهوم مرد چیزهایی بهم می گفت...بهشون گفتم همینجا بنشینید تا زنگ بزنم مهر آموزشگاه رو بیارن و براشون نامه بنویسم..انگار مرد متوجه حرفم نمی شدهنوز سعی داشت چیزی رو بهم بفهمونه...برگه ها رو دادم دستش و گفتم بزار تو کیفت و رفتم سراغ تلفن یکی از شاگردام از پشت سر صدام کرد و یک بسته بهم داد و گفت مادرم از کربلا آورده براتون ...حواسم فقط به تلفن بود زیر لب ازش تشکر کردم ...زنگ زدم وگفتم مهر آموزشگاه رو زود بهم برسونن...تلفن رو قطع کردم و دیدم مرد هنوز داره به سختی کلماتی رو می گه و کارت بنیاد جانبازان اش و بهم نشون می ده...نمی تونستم این وضع رو تحمل کنم..یعنی اون کارت ، سند 1عمر محرومیت و بیماری و رنج و عذاب و سالها اسارت ، ارزشش به اندازه ی یه برگه ی تاییدیه ی جابجایی بود؟! یا اینکه زبان بریده اش ارزش ترحم من رو داشت؟! هه ! اصلا من چقدر ارزش دارم ؟!