Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

قدحی در کشید به رسم دیرین

ساکن و پیوسته با اطراق کاروان

 

زدودن فلس های تکرار ؛

دستاویزی است نشاط انگیز برای ساری زندگی

 

و تن

حیات را نشخوار می کند مکرر

 

قدحی در کشید به رسم دیرین

با بوی نان داغ و مخمل عشقبازی

 

و گاهی تکه نانی میسر می شود

از برکت لبهایی ملتهب

 

و برشته می شود

از زیارت و سودن تنور سینه هایی پر شرر

 

دستهایش هماره

نان و عشق را در طلب است.

 

قدحی در کشید به رسم دیرین

تا خرد را ذبح کند

در سرسرای عمارت آئین و خرافه عرب

بی تعمق و تامل

 

و غسلی دهد اندیشه را از بدعت

 

قدحی در کشید به رسم دیرین...

 

در عمق اعتکاف فریبنده ی نیاز

مسحور اغتشاش تمنا و امتناع

لغزید در نقب صدایی مجرد.

و نور ؛

شاید حزین و گرم

بارید در میانه ی افکار لَخت لَخت.

تر می خزد در لابه لای کنکاش

تا از امواج صدا ؛

دستی برویاند ؛

تعبیر خوابهای بی تشویش.

بی شک ؛ سر انجام روزی خواهد رسید

         که چشمهایم از افق تکرار سر بر آرد

         روح خسته ام از آغوش پر شهوت دنیا فارغ شود

          و وجودم از آلت دنیا تهی گردد.

زندگی ام به دمی بند است

وای بر من اگر گره خورده ی خوشی ها و مصائبش باشم(که هستم)

دنیا با تمام رنگ و لعاب فریبکارانه اش حواله ی جناح چپ ...

دنیا برایم شده توده ای سرطانی از چشمهای طاول زده از دروغ

متعجب نخواهم شد اگر در همین لحظه بگویند ؛ این دنیا و همه ی هستی

یک دروغ احمقانه بود و ...نه منی وجود دارد نه شمایی!

 

کلاس 8 تا 10 تموم شد و از کلاس خارج شدم ، دفتر شلوغ بود و منشی در حال صحبت با تلفن

یک خانم وآقا جلوی میزش ایستاده بودند که برام نا آشنا بودن خانم چادری بود و آقا یک کت شلوار سورمه ای به تن داشت.

بچه ها به سمت میز منشی هجوم بردند تا دفتر حضور و غیاب رو امضا کنن ، مرد خودش رو کنار کشید و خانم همچنان ایستاده بودو خیره بود به صورت پر رنگ و لعاب و صافکاری شده ی منشی.

پشت سرور نشستم و با عصبانیت پنجره های چت و کلوب منشی رومینیمایز کردم و مودم رو خاموش کردم، سنگینی حضور مرد رو بالای سرم احساس کردم

گفتم بفرمایید؟

برگه ای رو که تو دستش بود به طرفم دراز کرد تا اومد توضیح بده خانم پرید تو حرفش: مسول اینجا شمایید؟

گفتم امرتون رو بفرمایید ؟

ظاهری خسته و درمونده داشت با لباسهایی کهنه اما تمیز

خانم گفت آموزشگاه (...) یه نامه داده براتون ، خانم تروخدا من اینجا ثبت نام کردم ولی راهم خیلی دوره نمی تونم بیام 4 تا بچه دارم ، شوهرم شهید شده پژوهشکده هم وضعیتم رو می دون ، از لحن صحبتش تعجب کردم خیلی مضطرب و نگران بود و به سرعت حرف می زد ، در حالی که به مرد اشاره می کرد گفت این دایی ام هست ، و شروع کرد به در آوردن یه برگه از تو کیف اش و ادامه داد :هم جانبازه هم آزاده . مرد یه کارت آبی رنگ به همراه چند تیکه کاغذ پوسیده گرفت جلوی چشممو سعی کرد حرف بزنه ... اما با زبانی بریده...!! برگه ها رو ازش گرفتم و سعی کردم نشون ندم که جا خوردم...مرد هنوز داشت سعی می کرد که حرف بزنه ولی اصلا نمی فهمیدم چی می گه ...سرم گیج می رفت ...خودمو مشغول خوندن برگه ها نشون دادم ولی راستش هیچی نخوندم و زن هنوز داشت لابلای کلمات نا مفهوم مرد چیزهایی بهم می گفت...بهشون گفتم همینجا بنشینید تا زنگ بزنم مهر آموزشگاه رو بیارن و براشون نامه بنویسم..انگار مرد متوجه حرفم نمی شدهنوز سعی داشت چیزی رو بهم بفهمونه...برگه ها رو دادم دستش و گفتم بزار تو کیفت و رفتم سراغ تلفن یکی از شاگردام از پشت سر صدام کرد و یک بسته بهم داد و گفت مادرم از کربلا آورده براتون ...حواسم فقط به تلفن بود زیر لب ازش تشکر کردم ...زنگ زدم وگفتم مهر آموزشگاه رو زود بهم برسونن...تلفن رو قطع کردم و دیدم مرد هنوز داره به سختی کلماتی رو می گه و کارت بنیاد جانبازان اش و بهم نشون می ده...نمی تونستم این وضع رو تحمل کنم..یعنی اون کارت ، سند 1عمر محرومیت و بیماری و رنج و عذاب و سالها اسارت ، ارزشش به اندازه ی یه برگه ی تاییدیه ی جابجایی بود؟! یا اینکه زبان بریده اش ارزش ترحم من رو داشت؟! هه ! اصلا من چقدر ارزش دارم ؟!