هجو ترین اعجاز
از صدای عشق
تراوش حیاتی بود
که به هیچ هم نمی ارزید
از کتابت هیاهوی باران
نه به معرفت ؛
که به هزار لای تردید قدم نهادم
دستهایم را تابو خواهم کرد
و شهوتم را در انظار قورت خواهم داد
بگذار قدیسه گان از فرط ریا به خود ببالند
![]() |
![]() |
![]() |
هجو ترین اعجاز
از صدای عشق
تراوش حیاتی بود
که به هیچ هم نمی ارزید
از کتابت هیاهوی باران
نه به معرفت ؛
که به هزار لای تردید قدم نهادم
دستهایم را تابو خواهم کرد
و شهوتم را در انظار قورت خواهم داد
بگذار قدیسه گان از فرط ریا به خود ببالند
گفتم پس از اینهمه وقت ؛ پاکی برف؛ پوشش سیاهی هایم شود مدتی
یا دست کم زمان شانه ای زند بر روح پریشان
یا شاید خدا نگاهی و رحمی و تفقدی
بر وجدان چاک چاکم
قطره ای اشک بودی از حسرت نگاهم
کم نبودی ؛
بیش هم ...
بودی؛
به ناگاه برایم همه چیز [شدی]
اما به واقع هیچگاه نبودی
اکنون بودن و نبودن مسئله ی روز نیست ؛ شاید درد باشد ؛ اما مسئله نیست
امروز حتی ماهیت دیروز هم رنگ باخته
همان دیروزی که بی عشق زیستن تنها هراسم بود
و تو مدار بی کسی های فردایم را رقم زدی.