Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

حجم سرد خیالت را از آرزو هایم بردار و برو

آنچنان برو که گویی هیچگاه نبوده ای

تنها یک چیز می توانی باشی  :   خاطره ای تلخ .

امروز صبح که از خواب بیدار شدم دنیا تنگ تر شده بود !

عروسک ببعی کنار تختم خندید و گفت :     

دنیا هیچ فرقی نکرده ؛ باچشمان پف کرده از گریه دیشب

بهتر از این نمی توان دنیا را دید.

اگر می خواهی دنیا را خو ب ببینی بقچه ی عشقت را

از لب طاقچه ی محالات بردار و در گنجه بگذار

بعد پنجره را باز کن تا نسیم بوی مشمئز کننده اش را ا زفضا پاک کند.

خودت هم یک دوش بگیر

     همه چیز حل است.

           به همین راحتی!!!


دلواپسم...!

قرار نبود اینجوری شه

یهو بشی همه کسم

راستی چی شد؟ چه جوری شد؟ اینجوری عاشقت شدم! ...!

من از پروانه بودن ها 

   من از دیوانه بودن ها

     من از بازی یک شعله ی سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

من از هیچ بودن ها

    از عشق نداشتن ها

       از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم.

من از عمق رفاقت ها

    من از لطف صداقت ها

        من از بازی نور در سینه ی بی قلب ظلمت ها نمی ترسم

من از حرف جدایی ها

    مرگ آشنایی ها

       من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم

راستی چی شد؟...

<معین>

 

 

 

 

2 قدم شانس برایم پیمانه کن

از کوچه ها که می گذری چشمانت را به آسفالت سیاه کف خیابان بدوز

2حسن دارد:

اول اینکه به یاد بخت سیاه من می افتی ، دوم اینکه برق اشک چشمانت را کسی نخواهد دید.

چه دلخوشی ه احمقانه ای بود داشتن دستانت.

می بینی؟

از تو هم که دلگیر باشم مجبورم برای تو درد و دل کنم.

پس بی کسی ام را جشن بگیر ...که محتاج توام .

 

این پست رو دوس نداشتم بنویسم الان.ولی نوشتم.خدا شفام بده.

 

 

هوا که سبز شود در آغوش شبهای نقره ای ات طلوع خواهم کرد.

 

یک نگاه شفاف برای تبلور احساس کافی بود پس اینهمه سخن چرا؟

                                                                          آنهم دروغ ؟!

 

            در من ؛ در نیازم ؛ در حسرتم ؛ در رویا هایم ؛ ...جریان داری

 

  شاید صداقت سخنم اثبات نشود اما تصویر چشمانت را در آینه ی چشمانم ببین ...

 

این تنها آینه ایست که جیوه اش اشک است و عشق ؛ و تو همچنان بهترین مرد دنیا.

 

از بوسه که می گویی  پرواز هم اسیر شهوتی سرکش میشود

                               

              چه رسد به پروانه های دل پریشان!

 

امشب از بازوانت خطی خواندم و تو عاشقانه تر صدایم کردی

 

 و من تلخ تر گریستم و تو نیرومند تر از همیشه مرا در آغوش فشردی

 

 و من زلال تر خواستمت و تو مردانه تر بوسیدی

 

و من ساده تر بی سرفه های ممتد آسم نفسی کشیدم و تو استوار تر از آرزوهایت گفتی

 

و من مشتاق تر گوش فرا دادم و تو گستاخ تر نگاهم کردی و

 

من برای لبانت بی تاب تر شدم و تو چه ناشیانه آرامم کردی

 

         تا چشمانم

 

             در عمیق ترین و رویا یی ترین خواب ، طعم لبانت را تجربه کند .