Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

امروز 4تا کلاس داشتم ، اصلا فکرنمی کردم بتونم اینقدر کار کنم،(چقدر خودم و دست کم می گیرم)،تازه چند وقت هم هست که خوابم خیلی کم شده ، واقعا کم بوده خواب دارم.

امروز فهمیدم که آدم اگه بخواد رشد کنه باید توقعش رو ا زخودش زیاد کنه ،وگر نه یا در جا میزنه یا پس رفت می کنه.((کاره خیلی سختیه))

نمی دونم، می تونم دوباره برم دانشگاه و یه رشته دیگه بخونم یا نه.خیلی دوست دارم پیشرفت کنم ،ولی می ترسم ...

نکنه نتونم و اذیت بشم و کم بیارم،نکنه با هربدبختی شده بخونم ولی به دردم نخوره و کار خوبی پیدا نکنم. راستش الان یه جورایی زندگیم رو غلتک افتاده و عادت کردم ، می ترسم اگه یه کار جدید شروع کنم آرامشم رو از دست بدم. تازه حاضر نیستم بخاطر درس خوندن از کار فعلی و پول در آوردنم بگذرم.خلاصه هم خدا رو می خوام هم خرما.

کاش آدم از آینده با خبر بود ، اینجوری تصمیم گیری راحت تر میشد.

وای که چقدر دلم یه کتاب خوب می خواد.

 

 

به کسی فکر نمی کنم ،منتظر کسی نیستم، از کسی نمی نویسم ، اسم کسی رو به زبون نمی آرم،به کسی زنگ نمی زنم، به هیچکس اس ام اس نمیزنم،عکس کسی و نگاه نمی کنم،خاطراتم و ورق نمی زنم، فکرم و پروا زنمی دم،اینا یعنی بزرگ و عاقل شدم؟ نمی دونم، فقط می دونم استرس ندارم و اینجوری راحتم.

چند وقت  بود به خودم احترام نگذاشته بودم و با خودم حال نکرده بودم.مدتهاست که درگیربی اهمیت ترین مسایل زندگی ام و آرامش رو از خودم گرفتم!

چه احمقانه ولی با انرژی به بن بست رسیدم،اینجا یه گوشه دنج واسه نفس کشیدنه.

حیف که این عذاب وجدان کنج دلم رو میسوزونه ،وگرنه...،نه نه ! وگرنه نداره! الآن همه دنیا حسرت یک لحظه آرامش و ثبات و تنهایی م رو می خورن.

باید گذشت، حتی از عذاب وجدان ،اگه می خوای زندگی کنی. داشته ها رو فدای نداشته ها نکن .اینه اون خبط احمقانه ،وقتی میفهمی چه اشتباهی کردی که کار از کار گذشته.

 


حیران و سرگردان در تودرتوی عشق و نفرت ،

زندگی می گریزد

و تو

بی خبر

غرق در لذت بوسه ای عاشقانه.

توان می گریزد

و شب در میان بازوان پر توان نیاز، اراده ات را سنگسار می کند.

هجوم وسوسه

اسارتِ عزت است ، پایان شب نبردِ نیاز و اراده.

و توهمچنان سرگرم سرخ کردن سنجاقک....

 

امروز که محتاج توام جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم خبری نیست.