امروز 4تا کلاس داشتم ، اصلا فکرنمی کردم بتونم اینقدر کار کنم،(چقدر خودم و دست کم می گیرم)،تازه چند وقت هم هست که خوابم خیلی کم شده ، واقعا کم بوده خواب دارم.
امروز فهمیدم که آدم اگه بخواد رشد کنه باید توقعش رو ا زخودش زیاد کنه ،وگر نه یا در جا میزنه یا پس رفت می کنه.((کاره خیلی سختیه))
نمی دونم، می تونم دوباره برم دانشگاه و یه رشته دیگه بخونم یا نه.خیلی دوست دارم پیشرفت کنم ،ولی می ترسم ...
نکنه نتونم و اذیت بشم و کم بیارم،نکنه با هربدبختی شده بخونم ولی به دردم نخوره و کار خوبی پیدا نکنم. راستش الان یه جورایی زندگیم رو غلتک افتاده و عادت کردم ، می ترسم اگه یه کار جدید شروع کنم آرامشم رو از دست بدم. تازه حاضر نیستم بخاطر درس خوندن از کار فعلی و پول در آوردنم بگذرم.خلاصه هم خدا رو می خوام هم خرما.
کاش آدم از آینده با خبر بود ، اینجوری تصمیم گیری راحت تر میشد.
وای که چقدر دلم یه کتاب خوب می خواد.
به کسی فکر نمی کنم ،منتظر کسی نیستم، از کسی نمی نویسم ، اسم کسی رو به زبون نمی آرم،به کسی زنگ نمی زنم، به هیچکس اس ام اس نمیزنم،عکس کسی و نگاه نمی کنم،خاطراتم و ورق نمی زنم، فکرم و پروا زنمی دم،اینا یعنی بزرگ و عاقل شدم؟ نمی دونم، فقط می دونم استرس ندارم و اینجوری راحتم.



